حمد الله مستوفى قزوينى

337

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

از آن پيش كو دست شويد به خون * به پيكار او رفت بايد كنون 7150 براين يك سخن گشت پير و جوان * كه بايد به پيكار او شد روان ز صحرانشينانِ قومِ عرب * براين‌كار كردند يارى طلب ز هر حىّ و هر جاى چندى سپاه * به نزديك ايشان سپردند راه سپه گِرد شد جنگجو سىهزار * همه شيرمردانِ خنجرگزار سپهبد برايشان بزرگى همام * كه بُد مالكِ عوف نصرى « 1 » به نام 7155 به فرمان مالك دلاور سپاه * همى با زن و بچّه آمد به راه يكى مرد بُد جنگديده بسى * بَد و نيك گيتى شنيده بسى ز پيرى شده چشم تيره ورا * ولى راى و تدبير بودش به جا دُرَيد « 2 » آن خردمند را نام بود * به تدبير مشهور ايّام بود از او جُست مالك در اين جنگ را * چنين پاسخ آورد دانا ورا 7160 كه : « بردن به پيكارِ اهل و عيال * كند مرد را زار و شوريده حال به پيكار بايد دل آسُوده مَرد * پريشان دل از جان نجويد نبرد چو همراه باشد عرب را همال * پريشان بود در نبرد از عيال » ز دانا نپذرفت مالك سَخُن * به پاسخ براين‌گونه افگند بُن كه در روز كوشش ز لشكر تمام * ستانم همه تيغها را نيام 7165 كه مردم بدانند ، چاره ز جنگ * ندارند ، كوشش كنند بىدرنگ » به دو گفت دانا : « بدين عقل و را * كنون در عرب مىشوى پيشوا ( 152 ) چو خواهد شدن در هزيمت سپاه * مگر بازدارد نيامش « 3 » ز راه نشايد گريختن به ره بىنيام * زهى راىِ خيره ، زهى كارِ خام شبانى ترا بهتر اندرخور است * كه لشكركشى شيوهء ديگر است » 7170 چو بُد گَلّه و رمّه بىمر ورا * خطابش شبان كرد آن پاكرا نپذرفت مالك از او اين سخن * سپه كرد اندر حُنَين « 4 » انجمن كه نزديك مكّه به دوروزه راه * يكى پهن دشتست آن جايگاه

--> ( 1 ) ( ب 7154 ) . مالك بن عوف النّصرى . ( 2 ) ( ب 7158 ) . دريد بن الصّمّه . ( 3 ) ( ب 7167 ) . در اصل : بيامش . ( 4 ) ( ب 7171 ) . در اصل : جنين .